بهش چشمغره رفتم. نمیفهمیدم چرا توی بدترین زمانی که داشتم از درد به خودم میپیچیدم باید همچین حرفی بزنه.
+ به تو هم میگن رفیق؟! بیا یه لحظه جای من، یه لحظه جای من روی این تخت لعنتی بخواب. فقط یه ثانیه! بعد به من میگی اگر این همه عذاب نکشم خودم نیستم؟ به جهنم که خودم نیستم!
فهمید عصبانی شدم و خودش را مظلوم تر نشان داد.
- هی هی! منظورم این نبود.. متاسفم.
میدونستم منظورش این نبود. مطمئنا نمیخواست من رو ناراحت کنه، با این حال توی حرف زدن هم افتضاح بود. کمی خودم رو جمع و جور کردم و سعی کردم به تخت تکیه بدم. به سختی نفس عمیقی کشیدم و همراه با سرفه ای بیرونش دادم. دیدم هنوز مردده که حرف بزنه یا نه، کمی کمکش کردم.
+ خب، پس منظورت چی بود؟
شانه اش را بالا انداخت.
- چطوری بگم.. تقریبا از روزی که میشناسمت تو درگیر این مریضی بودی. درگیر خیلی چیزها. حق با توئه، بعضی وقتا پیش خودم فکر میکنم من یه لحظه هم نمیتونم جای تو باشم. بعضی وقتا فکر میکنم چطور میتونی همه اینا رو تحمل کنی. با این حال تو کردی، و خواهی کرد. شاید خودت متوجه نباشی اما من دیدم چطور توی این مسیر هر روز قوی تر شدی، هر روز با چیزی جنگیدی که تمام جسم و روحت رو تسخیر کرده بود. به اندازه تو نه ولی میدونم چه سختی ای رو داری میکشی، من از اون نقطهی تسلیم ناپذیر توی وجودت خبر دارم. سعی نکن بر خلافش بگی چون میشناسمت! و از همه مهمتر چیزهایی رو بهم یاد دادی که از هیچکس دیگه نمیتونستم یاد بگیرم. منظورم از اون حرف این بود که.. شاید اگر هیچکدوم از این اتفاق ها نمیافتاد تو الان شخصیتی که پیش من داری رو هیچوقت نداشتی. اصلا من کی باشم! خودت رو ببین، شاید هیچوقت به اندازه الان باحال نمیشدی!
داشت پاچه خواری میکرد. اما الان دیگه میفهمیدم چی میگه. خنده ای کردم و چشم هام رو بستم.
- آره، هیچکس نمیتونست بهت یاد بده چطور با بدن خودت بجنگی به امید این که یه روز بیشتر بتونی زنده بمونی.
+ نه، هیچکس نمیتونست بهم یاد بده چطور بعد از این همه جنگ هنوز نمرده باشم.
چند دقیقه سکوت برقرار شد. آبمیوه هایی رو که خریده بود رو باز کرد و یه لیوان برای خودش و یکی هم برای من ریخت.
- واسه من نریز، نمیتونم بخورم.
آهی کشید و کسل شد.
+ راست میگی چقدر احمقم، پس منم نمیخورم!
دوباره آبمیوه ها را سرجایش ریخت. به قول یکی از معلم هامون همیشه سرش با پاش پینگ پنگ بازی میکرد. به سمت پنجره رفت و کمی لای آن را باز گذاشت.
- هوا یکم داره بهتر میشه، فردا دیگه باید بریم پایین دور بزنیم، خیلی خب؟!
نمیدونستم تا فردا حالم چطوره، اما سرم رو به نشونه تایید تکون دادم.
+ فردا هم میای؟
- معلومه که میام! فکر کردی میذارم توی این نیم متر جا تنهایی حوصلت سر بره؟
برای یه لحظه از ته دلم خوشحال شدم که همچین کسی مثل اون رو هنوز دارم. شاید بلد نبود چطوری حرف بزنه، اما بلد بود چطوری عمل کنه.
وقتی رفت باز هم به حرف هاش فکر کردم. اگر من باعث شده بودم اون یاد بگیره چطور بجنگه شاید این همه درد ارزشش رو داشت. حتی اگر خودم هم یاد گرفته بودم چطور ادامه بدم شاید ارزشش رو داشت. بخوام یا نخوام من همینم که هستم، با این حال ترجیح میدم یه دلیلی واسه کسی که هستم داشته باشم. یه دلیلِ بی معنی، هنوز هم یه دلیله.
برچسب:
نویسنده: blackholex