بچه که بودم یه همسایه داشتیم که خیلی با هم دوست بودیم. خونشون رفت و آمد زیاد داشتم و اونم چون تک فرزند بود از من خیلی استقبال میکرد. یه خونه سه طبقه بزرگ با یه حیاط داشتن، که توی حیاطشون دو سه تا اتاقک بود. خودش و مادرش همراه مادربزرگ و پدربزرگش باهم زندگی میکردن. ما معمولا طبقه اول بودیم و همونجاها میپلکیدیم. تابستون ها توی حیاطشون تاب وصل میکرد و یادمه هیچوقت از سوار شدن اون تاب سیر نمیشدم. اما نمیتونستیم زیاد تو حیاط سر و صدا کنیم، پدربزرگش همیشه توی یکی از اون اتاقک ها بود. برای چندین ساعتی که من خونشون بودم حتی یک بار هم بیرون نمیومد، حتی گاهی اوقات مادربزرگش غذا رو توی اتاق براش میبرد. و خب حدس میزنید اون اتاق چقدر باعث کنجکاوی من میشد. هرسری هم از دوستم میپرسیدم پدربزرگت این همه مدت اونجا چیکار میکنه شونه هاش رو مینداخت بالا و میگفت نمیدونم. هیچ علاقه ای هم نداشت که بدونه.
یک بار یادم نیست به چه دلیل اما در اتاق نیمه باز بود پدربزرگ هم توی اتاق نبود. توی حیاط داشتم میچرخیدم و منتظر بودم دوستم که رفته بود داخل خونه برگرده. متوجه در نیمه باز شدم و فرصت رو غنیمت شمردم، آروم نزدیک اتاق شدم و نگاهی انداختم. اتاق تاریک و کوچیکی بود.جز یک بالشت، فرش، کمی لوازم الکترونیکی و.. و یک عالمه کتاب که از زمین تا سقف چیده شده بود چیزی نبود. اون اتاق تجلی و مفهومی از تنهایی، غم، تاریکی و دانش بود. همیشه فکر میکردم چرا اینطوریه، یعنی چه بلایی سرش اومده که چهار متر اتاق رو به سه طبقه خونه و خانوادش ترجیح میده. هیچوقت جوابی پیدا نکردم. حتی دوستم هم هیچ جوابی براش نداشت.
نمیدونم، شاید ما اشتباه میکردیم. شاید اون اتاق هیچ دیواری نداشت.
برچسب:
نویسنده: blackholex