احساس تعلق یکی از مهم ترین چیزهایی بود که برای سالها از من توی این کشور گرفته شد. نمیخوام بحث رو سیاسی کنم، صرفا به عنوان یک آدمی که میخواست مثل هر کس دیگه ای در هر جای جهان به کشورش افتخار کنه شکست خوردم. یهو به خودم اومدم و دیدم هیچوقت پرچم کشورم رو به اتاقم نزدم، هیچوقت آینده خودم رو توی این خاک تصور نکردم، هیچوقت با افتخار به یه خارجی نگفتم اهل کجام، چون شاید خودم میدونستم واقعیت چیه، اما از اون تصویری که همه جای دنیا نسبت به ما داشتن حالم بهم میخورد. از این که بخوام واسه هرکس که اینجا نیست توضیح بدم منم آدمم حالم بهم میخورد. از این که کل عمرم رو دنبال یه راه فرار باشم حالم بهم میخورد. آره، من از تک تک عناصری که این جامعه مریض سال ها به خوردم داده بود حالم بهم میخورد. تا اینکه یه روز همهی این بدحالی رو بالا آوردم و ریختمشون روی برگهی نحسِ تاریخ معاصر. ریختمشون روی همهی دروغ هایی که به خوردم داده شده بود. ریختمشون روی هرچیزی که متعلق به من نبود.
حالا تازه یادم میاد، یادم میاد کی هستم، چرا اینجا ام، اجداد و هموطنانم چه کسانی ان. شاید در بدترین زمان ممکن به سر ببرم، اما حداقل گذشته و آینده اینطور نیست. نبوده و نخواهد بود. اگر الان چیزی برای افتخار نمونده، محکوم به ساختش هستیم. محکوم به ساخت چیزی هستیم که این حس مزخرف برای نسل های آیندمون از اینجا محو شه.
به امید روزی که هیچ بچه ای رویای فرار نداشته باشه.
برچسب:
نویسنده: blackholex