خرید بک لینک

همین نزدیکی

موقع رفتن دختر بچه ای توی کوچه مشغول بازی کردن بود و اینور اونور میپرید. در رو که باز کردم یهو پرید جلو و با صورتش شکلکی درآورد. تا قبلش اصلا متوجه حضور من نبود و توی عالم خودش مشغول بازی کردن بود. بهش لبخند زدم و سعی کر...



منم دیگه چیزی نگفتم و سرم رو انداختم پایین. انگار که متوجه چیزی نشدم.‌ اگر من هم جای اون بچه بودم دلم میخواست از روی زمین محو شم و طوری وانمود کنم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. همین کار رو کردم، و با تظاهر از جلوش رد شدم.

جزئیات بیشتر درباره همین نزدیکی

کردم، بازی، شطرنج، دوباره، کتاب

توی کتابخونه دنبال کتابی بودم که از قبل یکی پیشنهاد داده بود. جاش رو تقریبا میدونستم، مستقیم به طرف قفسه رفتم و پیداش کردم. کتاب بغلیش هم به نظر جالب میومد پس اونم برداشتم، و اما دو تا اونور تر.. اسم آشناش رو خوندم و چند لحظه مکث کردم. از میون بقیه کشیدمش بیرون و به جلد از رنگ و رو رفتش نگاه کردم. تمام خاطرات و فردی که به واسطه اون کتاب شناختمش برای دقایقی یادآوری شد. همیشه بهم غر میزد دوباره بخونش، منم هیچوقت دوباره حوصلش رو نداشتم. من دیگه اون بچه‌ی ۱۵ ساله نیستم. اما برش داشتم تا شاید دوباره بتونم حس یه آدم ۱۵ ساله رو داشته باشم؟ فکر نکنم، به هرحال به امتحان کردنش می‌ارزید.

موقع ثبت کردن کتاب ها تو سیستم جلوی در منتظر بودم تا کار کتابدار تموم شه. طبق همیشه به سیستم گله کرد که کند تر از این نمیشه. به کاراشون عادت داشتم، با کمال صبر و تحمل همونجا وایسادم. از زیر عینک بهم نگاهی انداخت و گفت:

+ شطرنج چطوره؟ هر وقت تو رو میبینم یاد شطرنج میفتم، یادته که اون روز رو؟

بررسی کامل همین نزدیکی

بعد خندید.‌ البته که یادمه، یه بار وقتی داشتیم تو سالن مطالعه ( در واقع سالن مطالعه نبود فقط یه میز بین قفسه کتاب ها بود) با دوستم شطرنج بازی می‌کردیم یهو ما رو دید و اومد با لگد بیرونمون کرد. البته چون همیشه جریمه های من رو نادیده می‌گرفت منم خرده به دل نگرفتم پر رو تر از قبل به سالن برگشتم. تمام مشکل هم این بود که می‌گفت باید قبلش از من اجازه می‌گرفتید. عیب نداره، منم به خاطر کولر گازی توی سالن سری بعد اجازه گرفتم.

- آه بله یادمه. واسه خیلی وقت پیشه.

+ خب، شطرنج رو ادامه دادی؟

نکات مهم همین نزدیکی

تقریبا هر سری این سوال رو ازم میپرسید. یه زمانی میخواستم به لطف این کتابدار مهربان هم که شده برم مسابقه. اما خب، نرفتم. هیچوقت فرصتش پیش نیومد.

- نه دیگه.. نشد.

+ حیفه، باید ادامه بدی!

اون حتی بازی من رو هم ندیده بود. فقط من و یه تخته سیاه و سفید رو می‌شناخت. با این حال منم هر سری با این سوالش به فکر فرو میرم و فکر میکنم اگر جدی می‌گرفتم چی میشد. خیلی وقته که ترک کردم، یه زمانی سرگرمی جالبی بود. حالا حس میکنم منم مثل کتابدار نه چندان مهربانم، با این تفاوت که از خودم و تخته‌ی سیاه و سفید فقط اسم رنگ ها رو می‌شناسم.

برچسب: نویسنده: blackholex تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:53

صفحه بندی