خرید بک لینک
?how do hackers hack cctv camerasاین رندوم ترین چیزی بود که وقتی یوتیوب رو باز میکردم جلوم ظاهر میشد. یک تایتل هیجان انگیزه، بعلاوه یک ترمینال با کد های سبز، همراهِ یه موسیقی جالب. خب منم از همه جا بی‌خبر میشستم نگاه میکردم و در وهله اول که هیچی نمی‌فهمیدم بماند، تازه میخواستم همون سناریو رو هم اجرا کنم.این روند برای مدتی ادامه داشت، تا این که فهمیدم نه داداش اینطوری ها هم نیست. میتونم بگم حداقل ۸۰ درصد اینجور محتواها در یک محیط کاملا ایزوله و از قبل هزار بار تست شده تولید میشه و کوچکترین شباهتیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: blackholex تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 23:07

Imposter

من اهمیت نمی‌دم چقدر میخواد خفن باشه. فقط گاهی اوقات دلم میخواد به کارهایی که تا الان انجام دادم افتخار کنم. شاید بقیه حتی تعریف هم بکنن اما از نظر من واقعا ارزش خاصی ندارن. وقتی بعضی وقتا تعریف میکنم یهو یادم میاد که عه...



برچسب: نویسنده: blackholex تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:53

russian roulette

- بای بای!



بدون فکر دیگری ماشه را کشید. صدای شلیک و بوی خون تمام سالن را از آن خودش کرد.

جزئیات بیشتر درباره russian roulette

برچسب: نویسنده: blackholex تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:53

m's memoriesبهش چشم‌غره رفتم. نمی‌فهمیدم چرا توی بدترین زمانی که داشتم از درد به خودم می‌پیچیدم باید همچین حرفی بزنه.+ به تو هم میگن رفیق؟! بیا یه لحظه جای من، یه لحظه جای من روی این تخت لعنتی بخواب. فقط یه ثانیه! بعد به من میگی اگر این همه عذاب نکشم خودم نیستم؟ به جهنم که خودم نیستم!جزئیات بیشتر درباره m's memoriesشاید، چطور، خودم، کردم، خودتفهمید عصبانی شدم و خودش را مظلوم تر نشان داد.- هی هی! منظورم این نبود.. متاسفم. می‌دونستم منظورش این نبود. مطمئنا نمی‌خواست من رو ناراحت کنه، با ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: blackholex تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:53

همین نزدیکیموقع رفتن دختر بچه ای توی کوچه مشغول بازی کردن بود و اینور اونور میپرید. در رو که باز کردم یهو پرید جلو و با صورتش شکلکی درآورد. تا قبلش اصلا متوجه حضور من نبود و توی عالم خودش مشغول بازی کردن بود. بهش لبخند زدم و سعی کر...منم دیگه چیزی نگفتم و سرم رو انداختم پایین. انگار که متوجه چیزی نشدم.‌ اگر من هم جای اون بچه بودم دلم میخواست از روی زمین محو شم و طوری وانمود کنم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. همین کار رو کردم، و با تظاهر از جلوش رد شدم. جزئیات بیشتر درباره همین نزدیکیکردم، بازی، شطرنجادامه مطلب

برچسب: نویسنده: blackholex تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:53

safe placesafe placeدرون مغز هر نفر یه شکله. اگر واسه من رو بپرسید احتمالا همچین محیطی داره. همون مکان امنی که توش ساعت ها بدون ترس میتونی زندگی کنی. اما به نظر من مفهوم ترس اینجا همون معنی همیشگیش رو نمیده. منظورم اینه که این مکان.. یه جورایی از وحشت های درون آدم هم ساخته شده، اما این بار دیگه ازش فرار نمیکنی. بلکه میدونی چی هویتش رو تشکیل داده، و اون چیزی جز خودت نیست. من عاشق ساعت ها ول چرخیدن میون این خرابه ها و ساختمون های متروکه ام. جایی که سالهاست پای انسانی توش گذاشته نشده. ساختمون های خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: blackholex تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:31

تعلقتعلق احساس تعلق یکی از مهم ترین چیزهایی بود که برای سال‌ها از من توی این کشور گرفته شد. نمی‌خوام بحث رو سیاسی کنم، صرفا به عنوان یک آدمی که میخواست مثل هر کس دیگه ای در هر جای جهان به کشورش افتخار کنه شکست خوردم. یهو به خودم اومدم و دیدم هیچوقت پرچم کشورم رو به اتاقم نزدم، هیچوقت آینده خودم رو توی این خاک تصور نکردم، هیچوقت با افتخار به یه خارجی نگفتم اهل کجام، چون شاید خودم میدونستم واقعیت چیه، اما از اون تصویری که همه‌ جای دنیا نسبت به ما داشتن حالم بهم میخورد. از این که بخوام واسه هرکس کهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: blackholex تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:31

زمانزمانخواب دیدم یه برنامه با پسوند time. نوشتم. توی یه مسیر خیلی عجیبی هم سیوش کرده بودم، برای یه لحظه مسیر جلو چشمم بود ولی بعدش قاطی شد و کلا از روی صفحه رفت. بعد از اون هرکاری میکردم برنامه باز نمیشد. هربار روش کلیک میکردم پودر میشد و می‌ریخت روی دستام. دوباره امتحان کردم، پودر شد.. و دیگه نتونستم بازش کنم.الان که دارم بهش فکر می‌کنم شاید همچین چیزی غیر ممکن نباشه. نمی‌دونم، اصلا چه معنی ای می‌تونه داشته باشه؟ باید یه ذره درموردش تحقیق و با کمی تخیل قاطیش کنم. شاید یه برنامه نوشتم تا منو ببادامه مطلب

برچسب: نویسنده: blackholex تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:31

before/afterbefore/after یه کتابی می‌خوندم می‌گفت ما قبل از این که به دنیا بیایم، ارواحمون توی گروه های مختلف با هم بودن. در واقع همون دنیای قبل از تولد، اسمش رو هرچی میخواید بذارید. می‌گفت اون ارواحی که باهاشون بودیم در واقع همین آدم هایی هستن که توی این دنیا باهاشون ارتباط داریم. خانواده، دوست، آشنا. اگر تونستید با شخصی رابطه خوبی برقرار کنید یعنی توی اون دنیا با هم توی یه گروه بودید، و اگر نتونستید یعنی به هم تعلق نداشتید.نمی‌دونم چرا ولی از خوندن همه اینا، اعم از واقعی بودن یا نبودن، عصبی شدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: blackholex تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:31

اتاق بدون دیواراتاق بدون دیوار بچه که بودم یه همسایه داشتیم که خیلی با هم دوست بودیم. خونشون رفت و آمد زیاد داشتم و اونم چون تک فرزند بود از من خیلی استقبال می‌کرد. یه خونه سه طبقه بزرگ با یه حیاط داشتن، که توی حیاطشون دو سه تا اتاقک بود. خودش و مادرش همراه مادربزرگ و پدربزرگش باهم زندگی می‌کردن. ما معمولا طبقه اول بودیم و همونجاها می‌پلکیدیم. تابستون ها توی حیاطشون تاب وصل میکرد و یادمه هیچوقت از سوار شدن اون تاب سیر نمی‌شدم. اما نمی‌تونستیم زیاد تو حیاط سر و صدا کنیم، پدربزرگش همیشه توی یکی ازادامه مطلب

برچسب: نویسنده: blackholex تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:31

صفحه بندی